X
تبلیغات
رایتل

باران

باران باش .هیچکس به باران عادت نمی کند .هروقت بیاید خیس می شوی

هوای چشمهای من ،کمی تا قسمتی ابریست

ولی چندی است،از باران بار آور نشانی نیست

 

دوباره ،تحت تاثیر هوای پر فشار غم

دلم یخ می زند ،اما چه باید کرد، چاره چیست

 

نه حرف ،که این درد گیاه خشک هر باغیست

چگونه می توان در قحط آب و روشنایی زیست

 

نمی دانم  برایت از کدامین درد، بنویسم

فقط این را بدان ،  اینجا نفسها هم  زمستانیست

 

چرا پرسیده ای ؟کی اینچنین کرده پریشانش

مگر تو خود نمی دانی فراسوی خیالم کیست؟

 

به بارانی ترین شبها قسم،جز در فراق تو

دل بیچاره ام یک آن ، به حال زار خود نگریست

 

 تمام فکر و ذکرم  اینکه یک روز تو می آیی

اگر چه خوب می دانم ، که این جز آرزویی نیست

 

مردد مانده ام اینجا میان ماندن و رفتن

که بین وچشم و ابرویت ، بلا تکلیفی محضیی است:

 

پل ابرویت می گوید: «توقف مطلقاٌ ممنوع»

نگاهت می دهد اما به من فرمان، که اینجا ایست

 

نمی دانم بمانم ،یا بدست باد بسپارم

درخت بید بختم را ، که تقدیرش پریشانی است



**


دوباره بی وفائی امتحان میگیرد از عشاق

زلیخا صفر،مجنون صفر، یوسف بیست ،لیلی بیست

نوشته شده در شنبه 17 بهمن‌ماه سال 1388ساعت 08:35 توسط رئوف| 4 نظر|

Design By : Night Melody