X
تبلیغات
رایتل

باران

باران باش .هیچکس به باران عادت نمی کند .هروقت بیاید خیس می شوی

روزه را از پی بوسیدن لبهاش،شکستم

بر سر سفره رنگین رخش  تا که نشستم

 

 چشم بادام  ، تنش یاس، لبش توت سنندج

 باغبان،آخر عمری ،چه گلی داد، به دستم

 

 سینه اش " میوه ممنوعه" و من : زاده "آدم"

 آنقدر وسوسه ام کرد  که با شاخه شکستم

 

  زخمه بر تار دلم می زد و با زخمه او ، من

 بیخود از خود شدم ،آشفته شدم، زود گسستم

 

 دو سه پیمانه زدم  از می چشمان خرابش

 ولی افسوس !نشد سیر ، دل باده پرستم

 

 کاش!آن لحظه  زمان از حرکت وا می ماند

یا من آن لحظه ، بدنیای دگر ، می پیوستم

 

 چند سالی است ، کز آن صبح دل انگیز ، گذشته ست

 من هنوزم که هنوز است از آن خاطره مستم 

نوشته شده در چهارشنبه 27 مرداد‌ماه سال 1389ساعت 09:59 توسط رئوف| 4 نظر|

Design By : Night Melody